♥ همراز ♥
همیشه یکی بود، یکی نبود اون که نباید باشه ، همیشه بود اون که باید باشه، هیچ وقت نبود آدمای دنیای ما دور و برشون شلوغ بود اما همیشه تنها بودن. توی دنیای ما همه میخندیدن اما هیچ کسی خوشحال نبود. دنیای ما پر از آدمای دورنگ بود. همیشه چیزای خوب و قشنگ توی افسانه ها بود. توی دنیای ما نبود. توی قصه ی دنیای ما هیچ وقت کلاغه به خونه ش نرسید اما نفهمیدیم چرا چون هیچ کس نپرسید که چرا نرسید؟!! دنیای ما آدما ... و تو هرروز سحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه از خم پیچک نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند یا که از قطره ی آب کف دستت بخورد گاه یک سنجاقک همه ی معنی یک زندگی است گاه یک سنجاقک... دلتنگ روزهای با تو بودن دلتنگ لحظه هایی که از دلتنگیت گفتی دلتنگ لحظه هایی که از دلتنگیم گفتم دلتنگم دلتنگ دلتنگی هایت... وقتی کسی رو دوست نداشته باشی یه دنیا خوبی کنه هم انگار به چشمت نمیاد. اما وقتی کسی رو از ته دل دوست داری بدی هاش هیچ وقت به چشم نمیاد واقعا چرا... مثل همیشه آخر حرفم «قیصر امین پور» چادر نیلوفری رنگ غروب تک درختی خشک در پهنای دشت تشنه می ماند در این تنگ غروب از کبود آسمان ها روشنی می گریزد جانب آفاق دور در افق بر لاله سرخ شفق می چکد از ابرها باران نور می گشاید دود شب آغوش خویش زندگی را تنگ می گیرد به بر باد وحشی می دود در کوچه ها تیرگی سر می کشد از بام و در شهر می خوابد به لالای سکوت اختران نجواکنان بر بام شب نرم نرمک باده مهتاب را ماه می ریزد درون جام شب نیمه شب ابری به پهنای سپهر می رسد از راه و می تازد به ماه جغد می خندد به روی کاج پیر شاعری می ماند و شامی سیاه در دل تاریک این شب های سرد ای امید نا امیدی های من برق چشمان تو همچون آفتاب می درخشد بر رخ فردای من (فریدون مشیری ) خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه بزرگ است دیدم که فاطمه نیست خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است دیدم که فاطمه نیست خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است دیدم که فاطمه نیست خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است باز دیدم که فاطمه نیست نه , اینها همه هست واین همه ی فاطمه نیست فاطمه فاطمه است دکتر شریعتی شب شده ساکته دوباره خونه مي گرده دل دنبال يك بهونه مي گرده باز گنجه ي خاطراتو پي يه حرف ناب و عاشقونه عكس تو رو باز مي ذاره روبروش که تا ته شب واسه تو بخونه دلم تو التهابه که چه جوري قدر چشاي نازتو بدونه تو عصري که قحطي عطر ياسه اما به جاش دوست دارم گرونه کافيه اسمتو يه جا ببينم تا حس شعرم بزنه جونونه من نمي تونم بگم اندازه شو اينو فقط شايد خدا بدونه محاله که عشق ما رو ندونن برو سوال کن از گلاي پونه اگه بخوان خيلي کم از تو بگن مي گن همون که خيلي مهربونه ؟ بي خبري تو ولي از حال من ميندازم اينو گردن زمونه چقدر حسوديم مي شه وقتي همه بهم مي گن دل تو پيش اونه ؟ من خودم باز مي زنم به اون راه مي گم بياريد واسه من نشونه اما تا کي فريب بدم دلم رو اون داره کلي آدرس و نشونه مهم ولي تويي که اسم نازت با من يه جايي پشت آسمونه اونا نمي دونن ستاره هامون دوتاس ولي توي يه کهكشونه اينو بخون تا دوباره بدوني ديوونتم ، ديوونتم ، ديوونه ( مریم حیدرزاده )
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.

نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !
شاخه های شسته، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید،
برگ های سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد ،
نغمه ی شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم کبوترهای مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار ،
خوش به حال روزگار!
| Design By : nightSelect.com |


